خرید بک لینک
همانطور که دایناسورها منقرض شدند. حوادث نیز حتی خارق العاده ترینشان منقرض میشوند. مانند وزش بادی در علفزاری. نه از خود اثری میگذارند و نه توقعی، فقط عبور میکنند. متوقف نمیشوند. نمیتوان در هر دوحالت، نه نشانه ها را نابود کرد و نه آنها را همیشگی و از جو ایجاد شده اش برای کنترل مردم استفاده کرد. نیازش چیست؟! به دنبال چه میگردیم! ارتباط نامفهوم و گنگ جملات! وقتی زمان وقوع و شکوه ترتیبش را نمیتوانی تکرار کنی و یا شبیه سازی. ما مسئله ساده ی بودن یا نبودن را به دلیل نشناختن او پشت سر نگذاشته ایم و نگرانی خود را در اینباره به دیگران منتقل میکنیم. خیالمان راحت ارکان هستی استوار و بدون نیاز به من و تو و ما پابرجاست. . ویرایش شده در ۱۲ آذر ۹۶

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

به نام آنکه زلزله در دلها می افکند و آرامش قلوب از اوست. به نام آنکه زمان بسته شدن تمام درها دری به رویت میگشاید. به نام آنکه در هر قسمش توان عرش از سرننهادن به ان عاجز و سردرگریبان است. به نام آنکه از عشق خود در روح انسان دمید. به نام آنکه به قدر دعای کودکی پایین آمد. به نام آنکه بارها بواسطه بخشش فراموش کرد که منذلتش بزرگترین انسانها را عاجز کرده است. به نام آنکه نگاهش کوه را به سجده واداشت. به نام صلح به نام بشر به نام بازگشت مجدد. به نام خودت که نمیدانم آخر این سطور کجاست. وسلامی گو و سایه کسی را بر ما مسلط مگردان مگر به خواستت.

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

ما هم درس خوان نمیشویم. اینروزها میروم کلاس حسابداری و هنوز سه جلسه نگذشته تلگرامی زده ام به آقای صمدی که هروقت یادش می افتم، یاد داستانهای کارتون میگ میگ و کایوت می افتم، در طبقات شرکت. و چه روزهایی که باهم دم در شرکت رسیدیم و با عصبانیتی که سرش تکان میخورد میگفت: شما اول بفرمایید. ساعت چندست و من در جواب میگفتم ساعت ندارم. و حال ساعت یک ربع به نه بود. یادش بخیر درسی داشتیم به اسم کنترل خطی که واقعا غیرفهم بود حداقل منی که سر کلاس با گوشی دوستم با هنزفری آهنگ گوش میدادم و دو درصد دقت در رابطه با مطلب هم نداشتم و تنها گاهی که استاد ابوطالبی با آن قیافه پخمه اش نگاهم میکرد، میترسیدم که نکند چیزی بگوید و من نفهمم. اولین بار درس را حذف کردم، بار دوم وقتی بعد از سه جلسه در را با تاخیر باز کردم و وارد کلاس شدم، گفت صبر کن ببینم، تو ترم قبل هم بودی؟ افتادی؟ برو بشین، در حالی که سرش را به نشانه تاسف تکان میداد. استاد باحالی بود و بچه ها همیشه سر به سرش میگذاشتند، سر کلاس برایش اس ام اس بیتربیتی میفرستادند و قیافه اش وقتی اس ام اس را میخواند دیدنی بود. و یا وقتی دوستم که رشته برق میخواند و همین درس را با او داشت، می آمد دم در کلاس دنبالم و با خنده میگفت: میشه بیاد بریم اینکه نمیفهمه درسو، باز قاطی میکرد که اینو میشناسم؛ این کیه کی بود کی. و بعد میگفت اره این چند بار افتاده، پاشو برو پاش

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

چقدر سوء برداشتهایشان پر تکرار است.

روزی آمدم سخن دیگران را با افتخار فهمشان بلغور کردم.

♺ روزی که انسان بتواندبال و بَرِ فرشته که برنامه خود را دنبال میکند، بر زمین بزند؛ آنروز انسان قیام خواهد کرد و خود را؛ از تمامی؛ از روی نوشته حرف زدنها نجات خواهد داد و پرچم انسانیت را بر فراز قله ای که او ایستاده بر زمین خواهد کوبید.

روزی خواهم شد سوی کوی مغان دامن فشان

زین فتنه ها که در آخر زمان شد.

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

.
دلی قلبی روحی
 بخر که مفته

.

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

. چنین گفت زکریای رازی: افکار خداوند بالاتر از افکار ماست؛ پس ای معشوق به پیشواز حوادث بد مرو و به منبع آفرینشت احترام بگذار و از او روی مگردان و بارها و بارها به سمت و سویش برگرد. .  

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

 

من دوستان زیادی ندارم؛ اما در تمام کشورها دوستانی دارم.

این را گفت و به راهش ادامه داد.

آه فراموش کردم اسمش را بپرسم.

 

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

.

زمین با امدنت آرام گیرد.

دیشب خواب عجیبی دیدم؛ عجیبترین خوابی که تا کنون دیده بودم؛ هرچند عواقب و نشانه هایش همانند دیگر خوابهای عجیب بود اما کاملا متفاوت بود؛ آرام بخش بود و نوید فرداهای روشن را میداد.

.

اسمش را میگذارم مادر خدا.

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

.

راستش را بخواهی اینروزها حال و حوصله ای ندارم که بخواهم فکر کنم به آنچه ممکن است پیش آید؛

اما در ارتباط با آنچه اتفاق افتاده میدانم؛ نقطه ای وجود دارد که وقتی به آن رسیدی فقط دلت میخواهد تمام آنچه از توانت باقی مانده را جمع کنی و فقط بگی؛

زندگی کن.

زندگی.

درست مثل سوار تاکسی شدن و تا مقصد خاص با کسی همسفر شدن و سلام و خداحافظی کردن.

وآنچه همیشه تازه و باطراوت است و مانند ماجراجویی است؛ کودکان هستند.

بچه ها.

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

گو بروید یا نروید؛ هرچه، در هرجا که می خواهد یا نمیخواهد

باغبان و رهگذری نیست.

آسمان چشم در راه گریه های باغبان دلسوزی نیست.

.....

هشت سال برایم کم است؛ به من هشت سال و نه ماه وقت بدهید تا بی وقفه بدوم و بدوم و سیکلهای اصلاحی را طی کنم و مملکت را آباد و آبادان تحویل نابخرد دیگری بسپارم تا بیاید و باری به هرجهت، بار دیگر بریند دَرَش.

....


برچسبها: رُستم رابا رَستم اشتباه نگیرید

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

صفحه بندی